به گزارش " خبرگزاری بسیج در کرمان "در هشت سال دفاع مقدس، عشق همیشه بود و اشک همراهش اما آتش گاه و بی گاه در کمینگاه عشق می نشست و بهترین ها را شکار می کرد. شهیدانی را می شناسیم که در آتش عشق سوختند و با اشک شوق از وصال شهادت، به معبود بی مثال پیوستند و اسطوره شدند. « شهید علی عرب نوجوان شانزده ساله ی کرمانی در این عنوان یاد می شود.»
و دیگرهای دیگر.
این روزها حادثه پلاسکو بر سر زبانهاست. از همان نخستین ساعات اتفاق غم انگیز همه به دنبال علت و علل و مقصر و مقصرها می گردند و من هم. تا اینک که فراغ یافته ام و در هاله ای از درد و فراق به دنبال مقصرهای همیشگی، به عشق و اشک و آتش در کنار یکدیگر رسیده ام.
آتش می گوید: من مقصر نیستم. خاصیت من سوزندگی ست اما گاه به فرمان پروردگار از خاصیت خود منع می شوم و برداً و سلاماً می گردم چون گلستانی بر حضرت ابراهیم پیامبر اولوالعزم(علیه السلام).
عشق می گوید: مقصر همیشگی این صحنه ها من هستم. حتی سوزناک تر از آتش هم می شوم. عشق تا نباشد مشاغل سخت انتخاب نمی گردد. از نظام و انتظام گرفته تا پرستاری و امداد و تا آتش نشان و حتی خبرنگار. عشق کارساز است. عشق از علاقه و شجاعت و ایمان، موجودی عاشق و بی نظیر می سازد که حاضر می شود در سخت ترین شرایط از خودِ خود، جان خود، خانواده و مال خود بگذرد و به جامعه امنیت و سلامت ببخشد. عشق اهل محاسبه نیست. درنگ را جایز نمی شمارد. خطا نمی کند. به چه کنم چه کنم گرفتار نمی شود. به دنبال شهرت و ثروت و رفاه نیست. سهم خواهی و انتقام در قاموس شریفش جایی ندارد و جایگاه امید در پیشگاهش تنها رضایت حق تعالی ست.
اشک می گوید: پس من هم مقصرم نه به قدر عشق ولی به اندازه رفاقتی که با او دارم، مقصرم.
اشک همدم دیده است و همنوای دل. دلی که بشکند و توبه کند. دلی که بسوزد و التماس کند، دلی که غمگین شود و در دریای بغض گرفتار آید و دلی که عاشق شود؛ عشق همه گونه اش اما عشق آسمانی ، اشک های آسمانی دارد و جاودانی. هم سوزنده است و هم رهابخش. هم جانگداز است هم معنوی.
من مقصرم. از چشم های بی شماری از انسانها از لحظه خلقت سرازیر شده ام. بر گونه هایی بی حساب جاری گشته ام و در سجده های بی اندازه، بر خاک نشسته ام و فرو رفته ام و آسمانی شده ام.
آتش می گوید: این طور که شما خود را مقصر می دانید پس من هم مقصرم، مخصوصاً در این سانحه دردناک.
می گویم: چطور؟
آتش می گوید: آتش نشان مرا می شناسد. جنس مرا می شناسد. سوزندگیم حتمی است. اگر ایمنی نباشد، اگر آتش در وسعت زیاد باشد. خسارت ها هم زیاد می شود، اما آتش نشان از آتش فراری نیست. آتش او را به سمت خود می خواند و می کشاند. در خود فرو می برد و بر نَفَس و جانش نقش سوزان می نشاند. آتش نشان اگر عاشق نباشد، جرئت ندارد. اگر عاشق نباشد، عافیت طلب می شود. اگر عاشق نباشد در آتش می سوزد و سیاه و دردناک و بی خاصیت می شود.
آتش نشان اگر عاشق نباشد، اگر بال پرواز در زیر لباس ها و ماسک ها و تجهیزات سنگین نداشته باشد، می سوزد و خاکستر می شود و در خاک می ماند.
عشق می گوید: حرف های دل مرا می زنی آتش!
آتش ادامه می دهد: من مقصرم. هر جا که باشم و با غصه همراهم. با درد هم آهنگم . نقص می آورم و اشک اثر شرمندگی من است.
اشک می گوید: همراهی من و تو حکایت های تاریخ است و آتش نشان ها قصه های غم انگیز این همراهی را می دانستند.
عشق می گوید: برایمان بگویید.
آتش می گوید: در جایی که من بوده ام، اشک بوده و تو هم. اما من شرمسارم.
می پرسم: واضح بشوید و ساده بگویید که ما هم بدانیم.
آتش اشک می ریزد و اشک می سوزد و عشق به قصد هلاکت، از خود بی خود می شود.
اشک کلام را می شوید و می گوید: در مدینه، پشت در چوبی. وقتی «حبیبه خدا» می سوخت و …
می فهمم، می سوزم و اشک می ریزم. «فاطمیه» نزدیک است و من سِرّ این قصور را درک می کنم.
ـ عشق تو بگو که شرمساری نداری.
عشق که اشک ریزان است، از اشک استمداد می جوید و همگی از آتش می خواهیم نقل قصه را ، چرا که از اول حادثه بوده است!
آتش می گوید: من بی تقصیرم. به دست ستم کاران اسیر بودم و آن ها مرا به جان خانه ای افکندند که مهبط فرشتگان بود و در درونش « انسیه حوراء».
اشک می گوید: طاقت شنیدن ندارم. خون هم اگر شوم و از دیده ها سرازیرگردم، باز عظمت غصه پشت در پدیدار نمی شود که نمی شود.
عشق می گوید: حالا وقت آن است که اعتراف کنم سهم من در این سانحه جانکاه به مصیبت آتش زدن درِ خانه « بنت نبی خدا» بیشتر مربوط می شود.
جوانان آتش نشان هر« فاطمیه» و در غیر « فاطمیه» به شنیدن روضه آتش کشیدن خانه « فاطمه» (س)، حساس بودند و غیرتشان آتش می گرفت و اشک تنها مددشان در بروز احساسات و عشق پاکشان بود.
آتش نشان ها می گفتند: کاش ما بودیم و به اشک و سرپنجه های ارادت، به آتش چنگ می افکندیم و پشت در، بی بی دو سرا، گرفتار نمی آمد. می گفتند کاش ما باشیم و در رکاب « مهدی»(عج) ، آتش نشانانِ دل سوخته ی شیعیان « فاطمه» (س) باشیم. آتش نشان ها با « یا فاطمه» وارد آتش می شوند و در بروز حادثه، از صبر فاطمی، صبر می طلبند و اشک که حامی صبر است.
اشک می گوید: در هنگامه ی آتش، اشک خشک می شود و از سرچشمه ای دیگر سر می زند؛ از چشم یتیم و بازمانده و آن ها که می بینند و متحیرند و کاری از دستشان برنمی آید.
گرمی اشک گونه فرزندان شهیدان، از آتش هم گدازنده تر است و اشک فراق مادرها و پدرها و همسرها و خواهرها و برادرها.
در همه جا من بوده ام و دوست داشته ام با جاری شدن و سیلابی شدن، به آرامش و آرام بخشیدن برسم.
عشق می گوید: قبل از همه ی این ها عشق کار خودش را می کند، وقتی همه ی تقصیرها به گردن عشق باشد، زبان ها قاصر می ماند و نان به نرخ روز خورها، فرصت طلب ها و ماهی گیرها از آب گل آلود و خودنماها، به قدر پشیزی، راه به جایی نمی برند. چون عاشق ها، اهل معامله با دنیا و دنیا طلب ها نیستند و فرصت استفاده از نام و راهشان را که جز خدمت خلق خدا و خواستن اجر از خالق نیست، به احدی نمی دهند.
آتش نشان های عاشق برای سوختن نمی روند اما پای ایثار که به میان می آید، ققنوس معرکه می شوند و بال و پر می سوزند تا عشق نسوزد. اشک نخشکد و احساس در آتش حسادت تنها نماند.
آتش می گوید: به رویم می آوری که حسادت آتش است و خاصیت خانمان سوزیش از سوختن کالا و خانه و کاشانه افزون تر است.
عشق می گوید: واقعیت تلخ است و تلخ تر از آن انکار واقعیت است که به قبای بعضی ها برمی خورد.
اشک می گوید: من هنوز آغاز راه یک فاجعه ام. اشک های تنهایی. اشک های بی کسی و اشک های کودکانه، غم هایی است که خودم هم را گرفتار می کند.
آتش می گوید: خوب است که اشک هست. خلقت خدا بی حکمت نیست. اشک؛ هر آتشی را فرو می نشاند حتی آتش فراق را که ناگهانی و بی خبر، درد خود را پدیدار می کند.
عشق می گوید: باز هم این عشق است که بار سنگین همه ی دردها و آلام را به دوش می کشد. وقتی عاشقی در پی عشق به معبود، به جامه ی شهادت آراسته می شود، درد فراق کشیدنی می شود از نوع عشق و عاشقی. درد بی پدری و بی سرپرستی چشیدنی می شود از نوع عشق و عاشقی و آتش نشان می شود شهید آتش از نوع شهید عشق و عاشقی، می شود شهید خاک وطن که برخاک می افتد و تا آسمان بال می گشاید. می شود شهید آسمان وطن و ناظر خاک نشین ها، می شود شهید آتش و مثل شهیدان شیمیایی، شهیدان گمنام، شهیدان غدیر، شهیدان غواص، شهیدان هسته ای، شهیدان منا، شهیدان مدافع حرم و شهیدان دیگری که در برهه های حساس انقلاب، پروانه های عاشق ولایت می شوند و به عشق شمع ولا، می سوزند و خاکستر می شوند تا نور بماند و خاموشی نیاید هرگز.
دیگر مطمئنم مقصر اصلی همه ی حوادث آغشته به ایثار و حماسه، عشق است و اشک و آتش که با او هستند و به کار هم می آیند.
ص. انجم شعاع